سیدکریم امیری فیروزکوهی
خزان به عاشق هجران کشیده میماند
گل فسرده، به عشق رمیده میماند
گل نچیدهی آن روی نازپرور بین!
که از صفا به گل صبح چیده میماند
دل تهی ز تاثر درون سینهی ما
به آشیانهی مرغ پریده میماند
از آن به پیر جفا دیده مانم از غم یار
که او به کودک عاشق ندیده میماند
بریدن من از احباب اختیاری نیست
دل رمیده به شاخ بریده میماند
ز بس که ماه مرا پاس حسن خویشتن است
به رند تازه به دولت رسیده میماند
مگر به جهد لب از بوسه میتوان برداشت
از آن دو لب که به شهد چکیده میماند؟
صلاح خویش ز هیچ آفریده نشنیده است
مگر "امیر" به هیچ آفریده میماند
+ نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند ۱۳۹۶ ساعت 16:10 توسط بهزاد
|